اين شعر از محمد كاظم كاظمي است
يلدا حريف اينهمه سختي شود مگر
سيبي كه ميخوريد درختي شود مگر
مستوجب عطاي بخيلان شوي شبي
منظور وعدههاي وكيلان شوي شبي:
من آمدم ترانه بيارم برايتان
آجيل و هندوانه بيارم برايتان
روزانتان هميشه به جوزا بدل شود
شبهايتان هميشه به يلدا بدل شود
آن قصر زرنگار، پس از كوه و جنگل است
سختي هميشه در صد و سي سال اول است
ديگر كليد بخت به جيب تو ميشود
هر شب خوراك برّه نصيب تو ميشود
تا هندوانه پوست شود صبر كن عزيز!
آن پوست سهم توست شود، صبر كن عزيز!
***
كوچك زياد بودهاي، اينك بزرگ شو
اين پوست را رها كن و اي برّه! گرگ شو
سال دگر به سيب زميني بسنده كن
مردان سيبخور را چون سيب رنده كن
امسال اگر بريدة نان ميخوريم ما،
سال دگر خوراك شبان ميخوريم ما
حضور هندسی و مستطیل بعضی ها!
جنازه های کماکان شکیل بعضی ها!
دوباره حال غریب مرا بهم زده است
افاده های عریض و طویل بعضی ها!
لباس ها به تن آس و پاس ها زیباست
و عشق هم به دل بی دلیل بعضی ها!
خدا کند که نیفتد به یاد "هند" دلی
به نام عشق و وفا، فکر "فیل" بعضی ها!
برو بمیر که قربانی فریب شدی
فریب دره ی زیر سبیل بعضی ها!
شب است و خواب ندارند، این خودش کلی است
چه عاشقانی!...به ... از قبیل بعضی ها!
دوباره صبح، دوباره حدود ساعت چند
شروع زندگی بی دلیل بعضی ها!
من و تو نقطه ي پر قوت خيال هميم
كليد پاسخ چشم پر از سوال هميم
قبول كن كه در اين جبر اختياري نيست
من و تو در پي هم نيستيم و مال هميم
چه ماجراي عجيبي است در گريز از هم
- به دل مراجعه كن- باز زير بال هميم
من و تو ميوه جادويي همين باغيم
من و تو نيمه ي نارنج دير سال هميم
تو اي شرافت شرقي، شعور شعرم باش
من و تو نقطه برخورد و اتصال هميم
اگر محرم هم نيستيم روي زمين
در آسمان لا اقل هلال هميم
هميشه ميل گريز از تو لذتي دارد
تو هم فرار كن از من ،اگر چه مال هميم
عصرایران؛ سید جواد سیدپور- "گل ها همه آفتابگردانند" و قیصر نیز گل بود و آفتاب گردان و به آفتاب پیوست.
"مرگ از طنین هرگز/ می زاید" و قیصر گفت: "هرگز / دلم نخواست بگویم"/ هرگز ".
با آن پیکر رنجورش زندگی را سرافرازانه زیست و خطی از نور بر روشنایی شب حیات کشید و رفت. زیاد نسرود اما عالی سرود و در خواب های کودکی اش گم شد.
" در خواب های کودکی ام/ هر شب طنین سوت قطاری/ از ایستگاه می گذرد".
و امروز سه شنبه است همان سه شنبه بی حوصله که او گفت:"سه شنبه؛/ چرا تلخ و بی حوصله؟/ سه شنبه؛/ چرا این همه فاصله؟/ سه شنبه؛/ چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ/ سه شنبه/ خدا کوه را آفرید/" .
او گذشت. از ما گذشت. از زندگی گذشت، از همه چیز گذشت و رفت و به جاودانگی پیوست به یاران دیرین که آن سوی حیات اند:
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند
به یاد او که قیصر ما بود و امان و امین ما، شعر "یادداشت های گم شده" اش را مرور می کنیم:
پس کجاست؟
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیرو رو کنم:
پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارت های اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه معرفی
برگه رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم:
چند تا بلیت تا شده
چند تا اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه سیاه
صورت خرید خواروبار
صورت خرید جنس های خانگی...
پس کجاست؟
یادداشت های درد جاودانگی؟
جنون به خورد تو دادند مست برگشتی
روان به کعبه شدی بت پرست برگشتی
صفا و مروه ی من بین چشم های تو بود
پیاده رفته ی من روی دست برگشتی
انتظار پشت انتظار شد نديدمت
فصل ها يكي يكي بهار شد نديدمت
هيچ از خودت سوال كرده اي ؟ نكرده اي؟
اينكه چند سال آزگار شد نديدمت؟
من از هزار سال بعد مي آيم
هميشه پرشتاب مثل رعد مي آيم
دلم گرفته برايت، تبسمي ، اخمي
نگاهم ار نكني روز بعد مي آيم
قيل و قال كوچه را هم با تفكر بشنويد
طفل بازي گوش روزي پير مجلس ميشود
جر و بحث این چه گفت و آن چه گفت
حرف مفت و حرف مفت و حرف مفت
سنگفرش کوچه ما آجری است تا
آمدم بگویمت زیبا بایست تا
من حرف های نگفته برایت نوشته را
از دفترم بخوانم و کیست تا
بشنود تمام دلم را در این غزل
من دفترم برایت گریست تا
اشکهای من امشب غزل نشد
دست تو به من نداد بیست تا
من در همان کلاس اول قبلی نشسته ام
مردود چند ساله درس تو کیست تا
این قطار متروک دلم چند سالی است
در فکر رسیدن به ایستگاه نیست تا
هر مسافری که تو باشی سوار شو
تاخیر من برای تو عمری است تا
ساک چرمی ات به زمین دلم نخورد
سوزن برای رفتنم آزاد نیست تا
پشت درهای باز دنیاییم
جای دوری شبیه اینجاییم
در کجایی به نا کجا آباد
یک سر بی هزار سوداییم
مثل آیینه های تو در تو
نسل در نسل خویش تنهاییم
اتفاقی به سوی گمنامی
رد پایی میان صحراییم
اعتیادی به ترک خود داریم
بخشی از معضلات دنیاییم
آبرویی نداشته داریم
احتراماٰ همیشه رسواییم
با فکر بی حساب به جایی نمی رسی
با پرسش و جواب به جایی نمی رسی
گر اهل دل شوی به حقیقت رسیده ای
با خواندن کتاب به جایی نمی رسی
می درخشی
و روزگار شب را سیاه می کنی
بگذار باران سنگ ببارد
ما
سنگ آیینه را به سینه می زنیم
چشمهایت را به آسمان ببخش
زمین تشنه است
هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد
ما لایق بهار نبودیم خوب شد
این گیر و دار ما و شما در میان راه
مثل روزه باز کردن پیش از غروب شد
دردا در این میانه درختی که داشتیم
قربانی لجوج ترین دارکوب شد
چیزی به رنگ چشم سیاهت نمی رسد
شب می دود به مرز و شباهت نمی رسد
من اشتباه کردم اگر ماه گفتمش
خورشید هم به چهره ماهت نمی رسد
هر دفعه کودک غزلم می پرد هوا
دستش به میوه های نگاهت نمی رسد
هر وقت می زند به سرم فکر عاشقی
جایی به جز کنار و پناهت نمی رسد
یا تو نخواندی که بیایی به دیدنم
یا نامه های چشم به راهت نمی رسد
امشب یک دریا شعر به دستم رسید، منتظر طوفان باشید.
بعد از شب قرار دو شیطان دو روز بعد
گفتم ببینمت سر میدان دو روز بعد !
می ترسم از علامت مرگی که پیش روست
گفتم : . . . بیا تو را به همین جان دو روز بعد-
- شلاق گیسوان خودت را تکاندی و
گفتی به عشوه های فراوان : "دو روز بعد"!
تو مثل برده های به قلاده بسته ای
خود را بزن به کوه و بیابان دو روز بعد
ای ذبح شرعی دم تیغ "خلیل" عشق
در عید نارسیده "قربان" دو روز بعد –
گفتم به خود چه منظره ای خلق می شود
عاشق که می شوند دو انسان دو روز بعد
شلوار پاره ، کفش پلاسیده ام به پا
در دست چند شاخه ریحان دو روز بعد
زل می زنم به رهگذران هزار رنگ
می پرسمت ز هرچه خیابان دو روز بعد
عاشق شدن مقوله مرموز زندگی است
عاشق همیشه بوده پشیمان دو روز بعد
میگفت : من برای تو هستم دو روز قبل
از من بریده بود چه آسان دو روز بعد
چندین دو روز بعد گذشت و نیامدی
من زنده ام هنوز پس از آن دو روز بعد !
بر روی چند شاخه ریحان نشسته است
مردی که خیره مانده به میدان دو روز بعد !
به صد غزل که نگنجی ،هزار دفتر نیز
به صد هزار از اینگونه حرف دیگر نیز
تو آن سروده پیش از تمام اشعاری
و شعرها همه هیچند، هیچ و کمتر نیز
به هر کجا که رسیدم نبود آغازت
حکایتیست در آغاز و تا به آخر نیز
چه داشت جلوه عشقت که پای آن افتاد
خمیده شد سر دلهای مثل خنجر نیز
بس است عقده من با ادات تشبیهم
تویی محمد و دیگر علی حیدر نیز
دوباره آخر شعرم رسید و در ماندم
به صد غزل که نگنجی ،هزار دفتر نیز
شعری از محمد کاظم کاظمی:
این پیاده می شود، آن وزیر می شود
صفحه چیده می شود، دار و گیر می شود
این یکی فدای شاه، آن یکی فدای رخ
در پیادگان چه زود مرگ و میر می شود
فیل کج روی کند، این سرشت فیل ها ست
کج روی در این مقام دلپزیر می شود
اسپ خیز می زند، جست و خیز کار اوست
جست و خیز اگر نکرد، دستگیر می شود
آن وزیر می کشد، آن وزیر می خورد
خورد و برد او چه زود چشمگیر می شود
ناگهان کنار شاه خانه بند می شود
زیر پای فیل، پهن، چون خمیر می شود
آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است
هر چه خواست می شود، گر چه دیر می شود
این پیاده ، آن وزیر... انتهای بازی است
این وزیر می شود ، آن به زیر می شود
شعری از مرتضی امیری اسفندقه:
حضور گم شده صد هزار آدم گم
حضور وحشی رنگ
طنین نعره مسلول و خنده مسموم
طنین دغدغه؛ جنگ.
یکی به عربده گفت:
درود بر آبی
به هر کجا که روی رنگ آسمان آبی است
به طعنه گفت کسی با غرور و بی تابی:
ولی نبود آبی
میان هیچ رگی خون هیچکس هرگز
درود بر قرمز
فضای ساده و سبز زمین آزادی
در انفجار صدای ترقه ها، در دود
غریب و غمزده طفلی کنار وزنه پیر
به فکر سنجش وزن هزار نا موزون
و پیر مردی گنگ
تکیده
تشنه
به دنبال لقمه ای روزی
کدام استقلال؟
کدام پیروزی؟
شعر از محمد کاظم کاظمی است. او برای دخترش سروده ، من برای دخترم ثنا می خوانم.
دخترم مکن بازی، بازی اشکنک دارد
بازی اشکنک دارد، سر شکستنک دارد
هم به زور خود برخیز، هم به پای خود بشتاب
رهروش نمی گویند هر که روروک دارد
از لباس جانت هم یک نفس مشو غافل
این لباس تو زنجیر، آن یکی سگک دارد
گفته ای : چرا زهرا تا سحر نمی خوابد؟
این گناه زهرا نیست ، بسترش خسک دارد
آری از درشت و ریز هر که را دهد سهمی
آسمان دغلکار است، آسمان الک دارد
آب ما و این مردم رهسپار یک جو نیست
این یکی شکر دارد ، آن یکی نمک دارد
خانه شان مرو هرگز ، خانه شان پر لو لو ست
نانشان مخور هر گز، نانشان کپک دارد
کودکم ولی انگار خط من نمی خواند
او به حرف یک شاعر ، روشن است شک دارد
می رود که با آنان طرح دوستی ریزد
می رود کند بازی، گر چه اشکنک دارد
این مطلب قسمتهایی از شعر بلند سلمان هراتی در وصف بهار است. روحش درجوار جانان جاودانه باد.
بهار تعجب سبزی است
در چشم های خاک
روبروی این شگفت
درنگ کن
و درختان
تجسم استفهامی سبز
که سال را
چگونه سر آوردی
و در زمین
برای شکفتن حتی یک گل
هیچ فکر کرده ای؟
......
من از تامل بهار بر می گردم
واحساسم
با بوی شکو فه ها گره خورده است
و قاب چشم من
از اشکهای حسرت خیس.
بهار
از حیطه تماشای صرف بیرون است
بهار فلسفه ساده ایست
برای آنکه بدانیم
زمین عرصه کوچ است
و غفلت آه غفلت
چه دریغ مطولی دارد
-------
بودن ضرورتی است
چنانکه زمستان
ومرگ ضروری تر
آن سان که بهار.
بهار آمده است
چه گلی بر سر خویش زده ای؟
ای سرگردان
اگر به مرگ اعتماد کنی
معاد جاذبه ایست
که تو را بر می انگیزاند
سبز تر از هزار بهار
........
ما سالهای زیادی بهار را
به گره زدن سبزه دلخوش بودیم
و هیچ نگتیم
.......
ما امروز
وارث دل حقیری هستیم
که ظرفیت تفکر ندارد
بیا تا دلمان را بزرگ کنیم
می ترسم
آجیل ها غافلمان کنند
عجب که خلعت زربفت پادشاهی عشق
فلک به دوش من لات آسمان جل کرد
برو با زور گویی ها جدل کن
برو صلح جهان را محتمل کن
ولی انصافا و مردانه سید
اگر حرفی زدی آنجا عمل کن
دستی که طرح چشم تو را مست می کشید
صد آسمان ستاره از این دست می کشید
اما کنار القمه دستان روزگار
تصویر یک شجاعت بی دست می کشید
خون می گرفت چهره عباس و او هنوز
شرمنده کز برادر خود دست می کشید
ما برنج سفید می خوردیم
و فقط روز عید می خوردیم
صحبت از حسن انتخاب نبود
هر چه را می رسید، می خوردیم
مثلا تکه نان خشکی را
روزهای مدید می خوردیم
اعتراضی نبود ، بابا مان
هر چه را می خرید، می خوردیم
یا اگر اعتراض می کردیم
ترکه خیس بید می خوردیم
حالا مگر چه شد ،خودمانیم ،بی خیال
دنیا که هست ،ما که جوانیم،بی خیال
از کفر چشم کیست که ما این چنین شدیم
شاید که قوم جن زدگانیم بی خیال
تنها شدن که غصه ندارد خیال کن
ما آفریدگار جهانیم بی خیال
اما به او بگویید که ما لال نیستیم
ما واقفیم،در جریانیم،بی خیال
شعری از مجید افشاری:
گفتیم عشق و طاقت آنرا نداشتیم
چیزی که ما لیاقت آنرا نداشتیم
گفتیم در کشاکش تقدیر با همیم
حرفی زدیم و قدرت آنرا نداشتیم
بعد از هزار مرتبه تکرار دوستی
یکبار هم صداقت آنرا نداشتیم
بسیار ساده بود سخن گفتن از گذشت
اما دریغ جرات آنرا نداشتیم
حالا بیا کمی سخن از عاشقی بگو
کاری که هیچ فرصت آنرا نداشتیم