پشت درهای باز دنیاییم
جای دوری شبیه اینجاییم
در کجایی به نا کجا آباد
یک سر بی هزار سوداییم
مثل آیینه های تو در تو
نسل در نسل خویش تنهاییم
اتفاقی به سوی گمنامی
رد پایی میان صحراییم
اعتیادی به ترک خود داریم
بخشی از معضلات دنیاییم
آبرویی نداشته داریم
احتراماٰ همیشه رسواییم
با فکر بی حساب به جایی نمی رسی
با پرسش و جواب به جایی نمی رسی
گر اهل دل شوی به حقیقت رسیده ای
با خواندن کتاب به جایی نمی رسی
می درخشی
و روزگار شب را سیاه می کنی
بگذار باران سنگ ببارد
ما
سنگ آیینه را به سینه می زنیم
چشمهایت را به آسمان ببخش
زمین تشنه است
هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد
ما لایق بهار نبودیم خوب شد
این گیر و دار ما و شما در میان راه
مثل روزه باز کردن پیش از غروب شد
دردا در این میانه درختی که داشتیم
قربانی لجوج ترین دارکوب شد