تبليغاتX
ثنا


شعری از مجید افشاری:

پشت درهای باز دنیاییم

جای دوری شبیه اینجاییم

در کجایی به نا کجا آباد

یک سر بی هزار سوداییم

مثل آیینه های تو در تو

نسل در نسل خویش تنهاییم

اتفاقی به سوی گمنامی

رد پایی میان صحراییم

اعتیادی به ترک خود داریم

بخشی از معضلات دنیاییم

آبرویی نداشته داریم

احتراماٰ همیشه رسواییم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:50  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

مجید افشاری چند روز پیش آمد وبه ما سری زد وکتابی هدیه داد. روی صفحه اول آن این رباعی را نوشته بود.

با فکر بی حساب به جایی نمی رسی

با پرسش و جواب به جایی نمی رسی

گر اهل دل شوی به حقیقت رسیده ای

با خواندن کتاب به جایی نمی رسی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:27  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

مجید افشاری:

می درخشی

و روزگار شب را سیاه می کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:3  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

مجید افشاری:

بگذار باران سنگ ببارد

ما

سنگ آیینه را به سینه می زنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:1  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

 مجید افشاری:

چشمهایت را به آسمان ببخش

زمین تشنه است

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:57  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری از محمد کاظم کاظمی:البته این شعر چند بیت دیگر هم دارد که در خاطر من نمانده است.

هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد

 ما لایق بهار نبودیم خوب شد

این گیر و دار ما و شما در میان راه

 مثل روزه باز کردن پیش از غروب شد

دردا در این میانه درختی که داشتیم

قربانی لجوج ترین دارکوب شد

   

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:46  توسط  سیدجوادسیدپور  |