اين شعر از محمد كاظم كاظمي است
يلدا حريف اينهمه سختي شود مگر
سيبي كه ميخوريد درختي شود مگر
مستوجب عطاي بخيلان شوي شبي
منظور وعدههاي وكيلان شوي شبي:
من آمدم ترانه بيارم برايتان
آجيل و هندوانه بيارم برايتان
روزانتان هميشه به جوزا بدل شود
شبهايتان هميشه به يلدا بدل شود
آن قصر زرنگار، پس از كوه و جنگل است
سختي هميشه در صد و سي سال اول است
ديگر كليد بخت به جيب تو ميشود
هر شب خوراك برّه نصيب تو ميشود
تا هندوانه پوست شود صبر كن عزيز!
آن پوست سهم توست شود، صبر كن عزيز!
***
كوچك زياد بودهاي، اينك بزرگ شو
اين پوست را رها كن و اي برّه! گرگ شو
سال دگر به سيب زميني بسنده كن
مردان سيبخور را چون سيب رنده كن
امسال اگر بريدة نان ميخوريم ما،
سال دگر خوراك شبان ميخوريم ما
محمد کاظم کاظمی شاعر توانای افغانی که در مشهد زندگی می کند این شعر زیبا را به همه ملت ایران تقدیم کرده است که حکایت بازگشت او و دیگر افاغنه به کشورشان است :
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد
و در حوالی شبهای عید، همسایه
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه
همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت
و کودکی که عروسک نداشت خواهد رفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده در گذر دیده
منم که نانی اگر داشتم از آجر بود
و سفره ام - که نبود - از گرسنگی پربود
به هر چه آینه ، تصویری از شکست من است
به سنگ سنگ بناها نشان دست من است
اگر به لطف و اگر قهر، می شناساندم
تمام مردم این شهر می شناساندم
من ایستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر شهر، ابن ملجم شد
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
و سفره ام - که تهی بود - بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
چگونه بازنگردم ؟ که سنگرم آن جاست
چگونه ؟ آه ! مزار برادرم آن جاست
چگونه بازنگردم ؟ که مسجد و محراب
و تیغ، منتظربوسه برسرم آن جاست
اقامه بود واذان بود آنچه آن جا بود
قیام بستن و الله اکبرم آن جاست
شکسته بالی ام این جا شکست طاقت نیست
کرانه ای که در آن خوب می پرم آن جاست
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم
مگیر خرده ، که آن پای دیگرم آن جاست
شکسته می گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بیشمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم
شهید داده ام از درد تان خبر دارم
تو هم بسان من از یک ستاره سر دیدی
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی
تویی که کوچه غربت سپرده ای با من
و نعش سوخته بر شانه برده ای با من
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم
اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت
و چند بته مستوجب درو هم داشت
اگر چه تلخ شد آرامش همیشه تان
اگر چه کودک من سنگ زد به شیشه تان
اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد
و مایه نگرانی برای مردم شد
اگر چه متهم جرم مستند بودم
اگر چه لایق سنگینی لحد بودم
دم سفر مپسندید نا امید مرا
ولو دروغ ، عزیزان بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت
به این امام قسم ! چیز دیگری نبرم
به غیر عکس حرم چیز دیگری نبرم
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان
و مستجاب شود باقی دعاهاتان
همیشه قلک فرزندهایتان پرباد
و نان دشمنتان - هر که هست - آجر باد
شعری ازمجید افشاری:
دوباره پرسه زدن در میان شهر شلوغ
فسانه پشت فسانه دروغ پشت دروغ
دوباره شهر شلوغ و زمین بی اعجاز
دوباره در به در فال حافظ شیراز
دوباره خام شدن با یکی دو حرف قشنگ
دوباره بازی رنگ و دوباره بازی رنگ
مرا ببر به تماشای خاک بی وسواس
به روستای خودم روستای با احساس
زبان ساده ما را کسی نمی داند
نخواند یک نفر از ما کمی ترانه دوست
نگفت یک نفر از ما کجاست خانه دوست
کسی برای پرستو سبد نمی سازد
زمانه با غم اهل خرد نمی سازد
بهار گرچه در اینجا جوانه می گیرد
ولی برای نماندن بهانه می گیرد
چگونه غربت از این خاک شاپرک برداشت
ببین چگونه غزلهای من ترک برداشت
خدا کند که به عهد قدیم بر گردیم
به اشتباه کجا آمدیم، بر گردیم
هزار مرتبه لعنت به زندگی کردیم
ولی دوباره به اخلاص بندگی کردیم
خوشا بحال همانها که پشت در ماندند
نیامدند به دنیا و بی خبر ماندند
نیامدند ببینند زندگی این است
به دوش بار امانت چقدر سنگین است
شعری ازمجید افشاری:
بگذر از این بهانه که یاری نمانده است
حاشا مکن به شهر نگاری نمانده است
یاری اگر، بهانه پیدا شدن بگیر
با من سراغ خویشتن خویشتن بگیر
با من بیا که جانب تشویش می روم
تا ختم ماجرای دل خویش می روم
دریا کنار توست همین کشته سوخته
این چشم سر به زیر که دل بر تو دوخته
آوازهای خانگی ام را درنگ کن
این واژه های بی غزلم را قشنگ کن
نان دلم چقدر در اینجا کپک زده
آری دلم برای کمی عشق لک زده
مخمور می کنند و شرابت نمی دهند
جز آفتاب خشک عذابت نمی دهند
جامی تهیست دست زمین لب نمی زنم
پیشانی نیاز بر این تب نمی زنم
بیگانه نیست هر که شود سر به راه تو
این سر سپرد نیست به تیغ نگاه تو
ای نقطه چین پشت غزلهای نا تمام
باز هم به جای خداحافظی سلام!
شعری از مجید افشاری:
بازدلم سربه بیابان گذاشت
بین من و عشق تو قرآن گذاشت
باز دلم اهل شب و خلوت است
ذاکر لا حول و لا قوت است
باز نطق کش شده ساغر کجاست
زلف خم اندر خم دلبر کجاست
گم شده در جلوه زیبای تو
من چه بگویم ز طربهای تو
بی سر و پا رند دو عالم شده
رند خراباتی بی غم شده
نقل سرا پرده عرفان مکن
معرکه را بازی طفلان مکن
راه جدای دگری یافته
رفته برون تا که دری یافته
دست به دامان جنون می زند
بوسه به پیشانی خون می زند
خط زده بر خود به سوادش برس
دل شده دیوانه به دادش برس
سنگ شده تا که مذابش کنی
آمده تا خانه خرابش کنی
شیشه بازار حلب می شود
مدعی فزت و رب می شود
کثرت خود را به احد می برد
راه به الله و صمد می برد
اقوام ما قبیله موسی در آمدند
یاران ما به شکل یهودا در آمدند
گوش شنیدن دل ما را دریده اند
حتی زبان گفتن ما را دریده اند
گفتند ما مقلد بادیم، باطلیم
ما در تلاش کسر سوادیم، باطلیم
خون من و تو را به پشیزی نمی خرند
یوسف مشو تو را به کنیزی نمی برند
در آستین طالعمان مار دیده اند
پیراهن جوانی ما را دریده اند
می خواستی شیعه بمانی؟ عرب شدی!
تا هفت پشت فاقد اصل و نسب شدی
ارباب زاده ها به هوایی که برده ایم
برداشتند هر چه که ما کشت کرده ایم
دور جوانی من و تو دور باطل است
داروغه در تدارک دزدیدن دل است
ما لال نیستیم زبان باز می کنیم
چون زخم های کهنه دهان باز می کنیم
والی لباس رشوه به بازار می برد
خون تو می فروشد و دینار می برد
تاریخمان دهان دروغ مورخان
گم مانده در خطوط شلوغ مورخان
ما خمره های می به بخارا نبرده ایم
ما فقر را به خانه سارا نبرده ایم
ما باغ های سبز سمرقند داشتیم
ما کوههای برفی الوند داشتیم
هی روزگار آمده را تلخ می کنیم
تبریز و اصفهان تو را بلخ می کنیم