تبليغاتX
ثنا


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 20:18  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

چه اشکالی دارد اگر ما مدام در شعر غرق شویم و از خود گم؟ایکاش کسی ما را در این گوشه پیدا نکند.ایکاش...

من از ازل به نام  جهانی که دست توست

در داخل همین چمدانی که دست توست

دل بسته ام به عشق و به این خرت و پرت ها

قاطی شدم پی جریانی که دست توست

یا باطل آفریده شدیم یا که ... ای خدا

درمان این جوان روانی که دست توست

اصلا چه ارتباط به من دارد اینکه تو

قیچی کنی نوار زمانی که دست توست

خون مباح عشق، زمین را فرا گرفت

تنها به خاطر هیجانی که دست توست

انسان پل مقدر بین دو مرگ شد

بیهوده دلخوشیم به جانی که دست توست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:31  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

اینهم اثر دیگری از محمد علی رضازاده ،چه می توان گفت به شعری که آرامت می کند ولی خیالت را رام نمی کند،که بگردی و بچرخی و آرام نشوی . شاید لذت زندگی همین باشد رام نشدن و آرام نشدن.

و چشم های تو باران و چشم های تو آب

دو بیت شعر به هم ریخته دو کاسه شراب

و چشم های تو معجون مرگ و زندگی اند

دو گور تنگ، دو صبح پس از شب مهتاب

دو حوری اند دو چشمان تو که می رقصند

دو پیر زن که به هر شکل می دهند عذاب

دو آدمند، دو حوا، دو شاه بانو که - 

_ دو حاکمند، دو ارباب بی عتاب و خطاب

_ که دوست داشته باشم، که هی شکنجه شوم _

دو چشم مست تو انگار می کنند ایجاب

دو می فروش که با عشوه های "کشمیری"

دو سبزه روی دو جنگل، دو جذبه بی تاب

دو دلربای "سمرقندی" اند چشمانت

که می کنند دلم را به رقص وسوسه آب

دو آفریده، دو سرکش، دو مست بی آزار

دوتا پری، دوتا فرشته ولی بدون حجاب

دو چشم مست تو "چنگیز" نفرت و مرگند

که "سبزه وار" دلم را همیشه کرده خراب

دو چشم مست تو دل می برند یعنی که:

دو سارقند ولی با رسوم و با آداب!

مژه به هم بزنی مرگ زنده خواهد شد

که چشم هات دو دنیای کاملا بی خواب

دو چشم خاکی ام اما تمام شب بی تو

به گریه خیره بماندند بی سوال و جواب...!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:17  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

کاش غزل را هم قیمتی بود تا من عیار این اشعار را با ارقام فلکی می سنجیدم افسوس و صد افسوس که نشئه این کلمات مستمان نمی کند که بجنبیم.اینهم عاشقانه دیگری از محمد علی رضا زاده. 

تو از خرابه یونان باستان هلنا

دلت بزرگترین معبد جهان هلنا

من از معابد مخروبه اساطیری

گرفته ام زخداوند تو نشان هلنا

تو را به خون دل مریم ملامت کش

مسیح معجزه را از دلم مران هلنا

به پاس خون کدامین سوار بی برگشت

گرفته گونه تو رنگ ارغوان هلنا

تمام شهر گرفتار کفر دقیانوس

کتاب کهنه انجیل را بخوان هلنا

بخوان به خاطر زنجیریان دلداده

بمان به خاطر اصحاب آسمان هلنا

هزار برده، هزاران کنیز در بندند

هزار دختر بی دلبر جوان هلنا

نشسته ام همه شب بر رواق منبر پیر

به احترام تو بر روی زانوان هلنا

همیشه خانه ما بوی گریه می گیرد

دم غروب، پس از گفتن اذان هلنا

صدای صندل پایت ترانه می خواند

دوان دوان حرکت کن، دوان دوان هلنا

که در پی قدمت گوش کفر می جنبد

گرفته اند کمانها تو را نشان هلنا

ز خواب غار به پا خیزمرد، میمیرد!

دل  شکسته  بانوی  مهربان، هلنا!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 2:4  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

 اینهم یک غزل دیگر از محمد علی رضازاده .

سر بر زمین و پا به هوا ایستاده است

مردی که او روبروی ما ایستاده است!

خود را  شبیه عقربه ای تاب می دهد

حالا درست روی دو پا ایستاده است

حالا درست  روی خطوط پیاده رو

بیچاره را نگاه! کجا ایستاده است

او با جنون جامعه ا ش راه می رود

دیگر از او مپرس کجا ایستاده است

هی دست می کشد به خطوط پیاده رو

گویی به جستجوی عصا ایستاده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:40  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

بالاخره ما هم خواب می رویم خواب کار و بار . و در خویش گم می شویم گاهی. حالا آمدیم تا دوباره به دل خودمان سلام کنیم .

پس سلام دل من...

این هم غزلی است از یک «گزل»به نام محمد علی رضازاده.

پی مراد تو چرخی که روزگار نزد

گلی به گیسوی تو آخر این بهار نزد

به دست های همیشه یتیم خالی ما

زمانه هیچ به جز ترکه ای انار نزد

نگو که عشق به دریا زده دل ما را

نه . . . چند مرتبه گفتم نزد، هوار. . . نزد

همیشه شاهدشان کفش های کوچک توست

دو قطعه پا که قدم جز به انتظار نزد

کدام روز نگاه تو التماس نکرد؟

کدام شب دل تو توی کوچه زار نزد!

از این جماعت سر در قنوت گم کرده

کسی سری به پرستوی غصه دار نزد!

چرا دل درخت کوچک حیاط شما

به شاخ و برگ خودش شاخه ای انار نزد؟

تو پابرهنه تر از رودهای دنیایی

نمی شود که به آب تو "بی گدار" نزد!

من و تو هر دو یتیم همین غمستانیم

گلی به گیسوی تو آخر این بهار نزد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:12  توسط  سیدجوادسیدپور  | 


این غزل از یک دریازده عاشق است که همچنان با خیال روستایی خود جهان را نقش می زند و زندگی را معنا می بخشد، ببین چگونه "بعضی ها را" هندسی و مستطیل دیده است. این غزل از محمد علی (کاظم) رضازاده است.

حضور هندسی و مستطیل بعضی ها!
جنازه های کماکان شکیل بعضی ها!

دوباره حال غریب مرا بهم زده است
افاده های عریض و طویل بعضی ها!

لباس ها به تن آس و پاس ها زیباست
و عشق هم به دل بی دلیل بعضی ها!

خدا کند که نیفتد به یاد "هند" دلی
به نام عشق و وفا، فکر "فیل" بعضی ها!

برو بمیر که قربانی فریب شدی
فریب دره ی زیر سبیل بعضی ها!

شب است و خواب ندارند، این خودش کلی است
چه عاشقانی!...به ... از قبیل بعضی ها!

دوباره صبح، دوباره حدود ساعت چند
شروع زندگی بی دلیل بعضی ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 17:29  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

 يك "عشق غزلي" پيام گذاشته كه اين شعر كاظم رضازاده را برايش بگذارم . اين هم غزل.

من و تو نقطه ي پر قوت خيال هميم

 كليد پاسخ چشم پر از سوال هميم

قبول كن كه در اين جبر اختياري نيست

من و تو در پي هم نيستيم و مال هميم

چه ماجراي عجيبي است در گريز از هم

- به دل مراجعه كن- باز زير بال هميم

من و تو ميوه جادويي همين باغيم

من و تو نيمه ي نارنج دير سال هميم

تو اي شرافت شرقي، شعور شعرم باش

من و تو نقطه برخورد و اتصال هميم

اگر محرم هم نيستيم روي زمين

در آسمان لا اقل هلال هميم

هميشه ميل گريز از تو لذتي دارد

تو هم فرار كن از من ،اگر چه مال هميم 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:5  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

امرسون می گوید :در هر انسان چیزی هست که می توان آن را یادگرفت و من در این قسمت شاگرد او هستم .دوستان ما هم چیز های زیادی برای آموختن و آموزاندن دارند. مثلا رضا یعقوبی تاتر خوانده اما گرافیست است و صفحه بندی می کند ولی در عین حال یک خصلت نا شناخته نیز دارد، او شعر هم می گوید. در زیر یکی از غزل های خوب او را می خوانید.

سنگفرش کوچه ما آجری است تا

آمدم بگویمت زیبا بایست تا

من حرف های نگفته برایت نوشته را

از دفترم بخوانم و کیست تا

بشنود تمام دلم را در این غزل

من دفترم برایت گریست تا

اشکهای من امشب غزل نشد

دست تو به من نداد بیست تا

من در همان کلاس اول قبلی نشسته ام

مردود چند ساله درس تو کیست تا

این قطار متروک دلم چند سالی است

در فکر رسیدن به ایستگاه نیست تا

هر مسافری که تو باشی سوار شو

تاخیر من برای تو عمری است تا

ساک چرمی ات به زمین دلم نخورد

سوزن برای رفتنم آزاد نیست تا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 14:25  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری از مجید افشاری:

پشت درهای باز دنیاییم

جای دوری شبیه اینجاییم

در کجایی به نا کجا آباد

یک سر بی هزار سوداییم

مثل آیینه های تو در تو

نسل در نسل خویش تنهاییم

اتفاقی به سوی گمنامی

رد پایی میان صحراییم

اعتیادی به ترک خود داریم

بخشی از معضلات دنیاییم

آبرویی نداشته داریم

احتراماٰ همیشه رسواییم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:50  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری از محمد کاظم کاظمی:البته این شعر چند بیت دیگر هم دارد که در خاطر من نمانده است.

هر میوه ای که دست رساندیم چوب شد

 ما لایق بهار نبودیم خوب شد

این گیر و دار ما و شما در میان راه

 مثل روزه باز کردن پیش از غروب شد

دردا در این میانه درختی که داشتیم

قربانی لجوج ترین دارکوب شد

   

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:46  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری از مجید افشاری :

چیزی به رنگ چشم سیاهت نمی رسد

شب می دود به مرز و شباهت نمی رسد

من اشتباه کردم اگر ماه گفتمش

خورشید هم به چهره ماهت نمی رسد

هر دفعه کودک غزلم می پرد هوا

دستش به میوه های نگاهت نمی رسد

هر وقت می زند به سرم فکر عاشقی

جایی به جز کنار و پناهت نمی رسد

یا تو نخواندی که بیایی به دیدنم

یا نامه های چشم به راهت نمی رسد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:19  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

امشب یک دریا شعر به دستم رسید، منتظر طوفان باشید.

 

                             شعری از کاظم رضازاده

 

 

 بعد از شب قرار دو شیطان دو روز بعد

 

گفتم ببینمت سر میدان دو روز بعد !

 

می ترسم از علامت مرگی که پیش روست

 

گفتم : . . . بیا تو را به همین جان دو روز بعد-

 

 

- شلاق گیسوان خودت را تکاندی و

 

گفتی به عشوه های فراوان : "دو روز بعد"!

 

تو مثل برده های به قلاده بسته ای

 

خود را بزن به کوه و بیابان دو روز بعد

 

ای ذبح شرعی دم تیغ "خلیل" عشق

 

در عید نارسیده "قربان" دو روز بعد –

 

گفتم به خود چه منظره ای خلق می شود

 

عاشق که می شوند دو انسان دو روز بعد

 

شلوار پاره ، کفش پلاسیده ام به پا

 

در دست چند شاخه ریحان دو روز بعد

 

زل می زنم به رهگذران هزار رنگ

 

می پرسمت ز هرچه خیابان دو روز بعد

 

عاشق شدن مقوله مرموز زندگی است

 

عاشق همیشه بوده پشیمان دو روز بعد

 

میگفت : من برای تو هستم دو روز قبل

 

از من بریده بود چه آسان دو روز بعد

 

چندین دو روز بعد گذشت و نیامدی

 

من زنده ام هنوز پس از آن دو روز بعد !

 

بر روی چند شاخه ریحان نشسته است

 

مردی که خیره مانده به میدان دو روز بعد !

 

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 2:56  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری از مجید افشاری:

به صد غزل که نگنجی ،هزار دفتر نیز

به صد هزار از اینگونه حرف دیگر نیز

تو آن سروده پیش از تمام اشعاری

و شعرها همه هیچند، هیچ و کمتر نیز

به هر کجا که رسیدم نبود آغازت

حکایتیست در آغاز و تا به آخر نیز

چه داشت جلوه عشقت که پای آن افتاد

خمیده شد سر دلهای مثل خنجر نیز

بس است عقده من با ادات تشبیهم

تویی محمد و دیگر علی حیدر نیز

دوباره آخر شعرم رسید و در ماندم

به صد غزل که نگنجی ،هزار دفتر نیز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 18:59  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری از محمد کاظم کاظمی:

 

این پیاده می شود، آن وزیر می شود

 

صفحه چیده می شود، دار و گیر می شود

 

این یکی فدای شاه، آن یکی فدای رخ

 

در پیادگان چه زود مرگ و میر می شود

 

فیل کج روی کند، این سرشت فیل ها ست

 

کج روی در این مقام دلپزیر می شود

 

اسپ خیز می زند، جست و خیز کار اوست

 

جست و خیز اگر نکرد، دستگیر می شود

 

آن وزیر می کشد، آن وزیر می خورد

 

خورد و برد او چه زود چشمگیر می شود

 

ناگهان کنار شاه خانه بند می شود

 

زیر پای فیل، پهن، چون خمیر می شود

 

آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است

 

هر چه خواست می شود، گر چه دیر می شود

 

این پیاده ، آن وزیر... انتهای بازی است

 

این وزیر می شود ، آن به زیر می شود 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 15:54  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعر از محمد کاظم کاظمی است. او برای دخترش سروده ، من برای دخترم ثنا می خوانم. 

 

دخترم مکن بازی، بازی اشکنک دارد

 

بازی اشکنک دارد، سر شکستنک دارد

 

هم به زور خود برخیز، هم به پای خود بشتاب

 

رهروش نمی گویند هر که روروک دارد

 

از لباس جانت هم یک نفس مشو غافل

 

این لباس تو زنجیر، آن یکی سگک دارد

 

گفته ای : چرا زهرا تا سحر نمی خوابد؟

 

این گناه زهرا نیست ، بسترش خسک دارد

 

آری از درشت و ریز هر که را دهد سهمی

 

آسمان دغلکار است، آسمان الک دارد

 

آب ما و این مردم رهسپار یک جو نیست

 

این یکی شکر دارد ، آن یکی نمک دارد

 

خانه شان مرو هرگز ، خانه شان پر لو لو ست

 

نانشان مخور هر گز، نانشان کپک دارد

 

کودکم ولی انگار خط من نمی خواند

 

او به حرف یک شاعر ، روشن است شک دارد

 

می رود که با آنان طرح دوستی ریزد

 

می رود کند بازی، گر چه اشکنک دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 15:44  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شاعر این چند بیت را نمی شناسم ولی آنقدر زیبا هست که ارزش خواندن داشته باد .خاصه آنکه اربعین سید الشهدا هم باشد.شاعرش هرکه هست شادمان باد.

دستی که طرح چشم تو را مست می کشید

صد آسمان ستاره از این دست می کشید

اما کنار القمه دستان روزگار

تصویر یک شجاعت بی دست می کشید

خون می گرفت چهره عباس و او هنوز

شرمنده کز برادر خود دست می کشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 16:21  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

برای جواد گودرزی ،با آن خنده های قشنگش که نصف زندگی است. این شعر احتمالا متعلق به برادران موسوی است.به هر حال چه باشد یا نباشد پیشاپیش از آنها عذر خواهی می کنم.

ما برنج سفید می خوردیم

و فقط روز عید می خوردیم

صحبت از حسن انتخاب نبود

هر چه را می رسید، می خوردیم

مثلا تکه نان خشکی را

روزهای مدید می خوردیم

اعتراضی نبود ، بابا مان

هر چه را می خرید، می خوردیم

یا اگر اعتراض می کردیم

ترکه خیس بید می خوردیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 16:9  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری ازکاظم رضازاده:

 

حالا مگر چه شد ،خودمانیم ،بی خیال

دنیا که هست ،ما که جوانیم،بی خیال 

از کفر چشم کیست که ما این چنین شدیم

شاید که قوم جن زدگانیم بی خیال

تنها شدن که غصه ندارد خیال کن

ما آفریدگار جهانیم بی خیال

اما به او بگویید که ما لال نیستیم

ما واقفیم،در جریانیم،بی خیال

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 13:9  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری از مجید افشاری:

 

گفتیم عشق و طاقت آنرا نداشتیم

 

چیزی که ما لیاقت آنرا نداشتیم

 

گفتیم در کشاکش تقدیر با همیم

 

حرفی زدیم  و قدرت آنرا نداشتیم

 

بعد از هزار مرتبه تکرار دوستی

 

یکبار هم صداقت آنرا نداشتیم

 

بسیار ساده بود سخن گفتن از گذشت

 

اما دریغ جرات آنرا نداشتیم

 

حالا بیا کمی سخن از عاشقی بگو

 

کاری که هیچ فرصت آنرا نداشتیم

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:32  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری از مجید افشاری:

 

 

ما مانده ایم و داغ شرربار انتظار

 

در خود شکسته ایم ز آوار انتظار

 

هر سایه را ظهور قلمداد می کنیم

 

از بسکه خیره ایم به دیوار انتظار

 

هجران دوست فلسفه اش آب و آتشست

 

تاوان اشک شعله تبدار انتظار

 

آنقدر اشک سرخ به دامن فشانده ایم

 

دامان ماست دامن گلزار انتظار

 

عمری به حسرتیم چنین روزه دار وصل

 

چندین غروب مانده به افطار انتظار؟

 

تاریخ دیده بود احد را ولی ندید

 

با ما چه کرد هند جگرخوار انتظار

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:29  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

حیدر یغمای نیشابوری ملقب به خشتمال واقعا خشتمال ودر حد اکابر درس خوانده بود. اما سرشار از مکاشفات شاعرانه ودریافتهای معنوی وتصاویر تازه از این هستی بود. شعر او یکی از نمونه های عالی جوشش شاعرانه از بطن آدمی است. در مورد او بیشتر خواهیم نوشت.

 

 

نهنگ موج عشقم درگل ساحل نمی گنجم

 

شنا باید در اقیانوسم اندر گل نمی گنجم

 

زبانی آسمانی دارم، اما کس نمی فهمد

 

حدیث قدسم اندر گوش هر غافل نمی گنجم

 

اگر فهم سخن یا درک من ننمود نادانی

 

عجب نبود که در اندیشه جاهل نمی گنجم

 

بیابانگرد و صحراورز دور از مردمم آری

 

میان شهر در غوغای بی حاصل نمی گنجم

 

کشم رخت سفر سوی سرای دیگری زیرا

 

جهان تنگ است و من شیدا در این منزل نمی گنجم

 

نگارم گفت بیرون کردم از دل عشق یغما را

 

بگو من مرغ کیوان رفعتم در دل نمی گنجم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 18:29  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری از داود نوروزی :

 

پرسید بی تن عاقبت سر چه می شود

 

حالا پرنده  مرده ، بگو پر چه می شود

 

این عکس های لال نگفتند نکته ای

 

تکلیف نامه های مکرر چه می شود

 

وقتی که چوب دار تن خسته من است

 

سر مانده و طناب که آخر چه می شود

 

بگذار بشکنند سر ما به سنگ ها

 

ماییم و عاشقی به درک هر چه می شود

 

ما جز به تیغ ها به کسی دل نبسته ایم

 

با ما مگو به طعنه که دلبر چه می شود

 

وقتی فرات تشنه به خون شهید ماست

 

بگذر از این حدیث برادر چه می شود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 17:45  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری ازمرتضی امیری اسفندقه:

 

 

شب پیاده می شود، ما سوار می شویم

 

سوت می کشد قطار رهسپار می شویم

 

کودک و جوان و پیر، دزد و کاسب و دبیر

 

با همیم و هم مسیر، هم قطار می شویم

 

می رود قطار و ما ، می رویم توی فکر

 

کی شکوفه می دهیم؟ کی بهار می شویم

 

من شکسته در کلاس ، تو تپیده در کویر

 

هر دو خسته و اسیر، گرم کار می شویم

 

گاه دشمن همیم ، با تمام دوستی

 

گاه روبروی هم ، چوب دار می شویم

 

گاه دوست می شویم با تمام دشمنی

 

درد و داغ خویش را سوگوار می شویم

 

عصر کنج ایستگاه ، دست خالی و عبوس

 

 باز از نگاه هم ، شرمسار می شویم

 

ما ، من و تو، بی قرار، دیر می کند قطار

 

انتظار می کشیم ، انتظار می شویم

 

ما کدام مردمیم ، از کدام طایفه

 

زهر مار می خوریم، زهر مار می شویم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:45  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری از علیرضا قزوه:

 

 

داد زد چرا کسی به دادمان نمی رسد؟

 

دستهای عاشقانه تا دهان نمی رسد

 

داد زد تمام چیزهای خوب از شماست

 

نان و عشق و گل چرا به دیگران نمی رسد؟

 

گفت : ای خدای مهربان، به من بگو چرا

 

حرفهای ما به گوش آسمان نمی رسد؟

 

گفتم آری آری، اعتراض و عشق، حق ماست

 

حق مردمی که دستشان به نان نمی رسد

 

منکران عشق را نگاه کن ، تمامشان

 

عاشق اند و عاشقی به فکرشان نمی رسد

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 14:42  توسط  سیدجوادسیدپور  | 

شعری ازکاظم رضا زاده:

 

بینی بگیر بوی گل ما تقلبی است

باور کنید هر لغت اینجا تقلبی است

اصلا زبان مادریم فرق کرده است

مجنون دروغ، قصه لیلا تقلبی است

موضوع چند ساله انشا ما چه بود؟

انجیل چهارگانه عیسی تقلبی است

این اشک نیست ،آتش در خون شناور است

باران و رودخانه و دریا تقلبی است

چیزی شبیه نان بیات است قرص ماه

ماه شما به طالع شبها تقلبی است

زیبا و زشت فرق ندارد برای ما

هر چه که زشت هر چه که زیبا تقلبی است

من دوست دارمت،منم عاشق ،تویی عزیز

در گوش من تمامی اینها تقلبی است

این دل پیمبری است که عاشق نمی شود

زرتشت را بگو که اوستا تقلبی است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 16:6  توسط  سیدجوادسیدپور  |