بالاخره ما هم خواب می رویم خواب کار و بار . و در خویش گم می شویم گاهی. حالا آمدیم تا دوباره به دل خودمان سلام کنیم .
پس سلام دل من...
این هم غزلی است از یک «گزل»به نام محمد علی رضازاده.
پی مراد تو چرخی که روزگار نزد
گلی به گیسوی تو آخر این بهار نزد
به دست های همیشه یتیم خالی ما
زمانه هیچ به جز ترکه ای انار نزد
نگو که عشق به دریا زده دل ما را
نه . . . چند مرتبه گفتم نزد، هوار. . . نزد
همیشه شاهدشان کفش های کوچک توست
دو قطعه پا که قدم جز به انتظار نزد
کدام روز نگاه تو التماس نکرد؟
کدام شب دل تو توی کوچه زار نزد!
از این جماعت سر در قنوت گم کرده
کسی سری به پرستوی غصه دار نزد!
چرا دل درخت کوچک حیاط شما
به شاخ و برگ خودش شاخه ای انار نزد؟
تو پابرهنه تر از رودهای دنیایی
نمی شود که به آب تو "بی گدار" نزد!
من و تو هر دو یتیم همین غمستانیم
گلی به گیسوی تو آخر این بهار نزد!