اینهم یک غزل دیگر از محمد علی رضازاده .
سر بر زمین و پا به هوا ایستاده است
مردی که او روبروی ما ایستاده است!
خود را شبیه عقربه ای تاب می دهد
حالا درست روی دو پا ایستاده است
حالا درست روی خطوط پیاده رو
بیچاره را نگاه! کجا ایستاده است
او با جنون جامعه ا ش راه می رود
دیگر از او مپرس کجا ایستاده است
هی دست می کشد به خطوط پیاده رو
گویی به جستجوی عصا ایستاده است